العلامة المجلسي

395

حياة القلوب ( فارسي )

مراد از « ضحك » در اينجا خنديدن نيست بلكه حيض است ، يعنى زنش ايستاد ، چون اين بشارت را شنيد حايض شد ، واز عمر أو نود سال گذشته بود واز عمر شريف إبراهيم صد وبيست سال گذشته بود ، وقوم إبراهيم چون إسحاق را ديدند گفتند : چه عجب است أحوال اين مرد وزن ، در اين سن طفلى را گرفته‌اند ومىگويند : اين پسر ماست ! چون إسحاق بزرگ شد ، آن قدر به إبراهيم شبيه بود كه مردم اشتباه مىكردند وفرق ميان ايشان نمىكردند تا آنكه حق تعالى ريش إبراهيم را سفيد كرد وبه آن امتياز بهم رسيد . پس روزى إبراهيم عليه السّلام ريش خود را ميل داد به پيش ، يك موى سفيد در آن مشاهده كرد گفت : خداوندا ! اين چيست ؟ وحى رسيد به أو كه : اين وقار توست . گفت : خداوندا ! زياد گردان وقار مرا « 1 » . واز حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام منقول است كه : چون إسماعيل وإسحاق بزرگ شدند ، روزى با يكديگر دويدند وإسماعيل پيشى گرفت ، پس إبراهيم عليه السّلام أو را گرفت ودر دامن خود نشاند وإسحاق را در پهلوى خود نشاند ، پس ساره در خشم شد وگفت : الحال كار به جائى رسيده است كه فرزند من وفرزند كنيز را برابر نمىكنى وفرزند أو را بر فرزند من زيادتى مىدهى ؟ ! از من دور كن اين فرزند را . پس إبراهيم عليه السّلام إسماعيل وهاجر را برد ودر مكة فرود آورد ، پس طعام ايشان تمام شد ، چون إبراهيم خواست كه برگردد وطعامي براي ايشان تحصيل نمايد هاجر گفت : ما را به كه مىگذارى ؟ فرمود : شما را به خداوند عالميان مىگذارم . وگرسنگى عظيم ايشان را عارض شد ، پس جبرئيل نازل شد وبه هاجر گفت : إبراهيم شما را به كي گذاشت ؟ گفت : ما را به خدا گذاشت .

--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 109 .